دنیای شیرین نی نی ما

دنیای شیرین نی نی ما
خاطرات آرمین
قالب وبلاگ

و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

بسم الله الرحمن الرحیم

وان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انهم لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین 

                                        

[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 9:11 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : ] [ ]

پسر خوشگلم امروز 14 دی اولین روزیه که مهد کودک میری.

اصلا دوست نداشتم بفرستمت مهد.نمیدونم چرا میترسم و از مهد خوشم نمیاد.دوست ندارم کسی باهات بد حرف بزنه یا دعوات کنه.ولی چون واقعا خیییییییییییلی تنهایی و اصلا همبازی نداری یهویی تصمیم گرفتم بفرستمت مهد.واقعا یهووووویی شد.حتی واسه تنهایت می خواستم واست یه داداش یا آبجی بیارم ولی حتی یک درصدم به مهد کودک فکر نمی کردم.

خلاصه شنبه 12 دی همسایه طبقه دوم ساختمانمون اومد جلو در خونمون و گفت قبض آب مارو اشتباهی پرداخت کرده منم مبلغ رو بهش دادم و پرسیدم بچه داره؟ مهد میره؟کجا میره؟ و. . . . .    اونم گفت که دخترش رو مهد قرآن میبره و قرار شد ماهم باهاش بریم و من اونجارو ببینم و اگه خوشم اومد ثبت نامت کنم.

یکشنبه ساعت 11 رفتیم دنبالشون و تو با دختر نازه همسایمون که اسمش بارانه و 3 ماه ازت بزرگ تره حسابی دوست شدین.رفتیم اونجارو دیدیم و من اصلااااااااااااااااااااا خوشم نیومد.خیییییییییییییییییلی بد بود.حالا بماند.نزاشتم اونجا بمونی و اومدیم بیرون و رفتیم مهد کوچه پایینی خودمون خیلی تمیز وعالی بود .ثبت نام کردیم.نوبت صبح از 8 تا 12 بود خیلی خوب بود ولی ترسیدم اذیت شی و بیدار نشی.واسه همین نوبت ظهر اسمت رو نوشتم.ساعت 1 تا 4.30

امروز اولین روزیه که مهد (ستاره ی آبی )میری .خودت خیلی دوست داری ولی من دارم از استرس میمیرم.صبح وبلاگ بعضی از بچه هارو می خوندم که ماماناشون موقع جدایی از بچه ها گریشون میگرفت و بغض می کردن.وقتی اینارو می خوندم خندم می گرفت و باورم نمی شد.ولی الان خودم همین احساس رو دارم.جات خییییییییییییییییییییییلی خالیه گلم.دلم واست تنگ شده.خونه خیییییلی ساکته.

ساعت 12.30 آمادت کردم و از زیر قرآن ردت کردم و رفتیم مهد و خیلی ذوق میکردی.داشتم با مسئول مهد صحبت میکردم که یهو بردنت تو کلاست.من فکر کردم منم میزارن بیام پیشت و باهات صحبت کنم و کلاست رو ببینم و ازت عکس بگیرم ولی نزاشتن و گفتن نمیشه.غمگیناعصابم خرد نشد.حتی نشد ببوسمت.گفتن اینجوری واسه آرمین بهتره.واست یه

ابرنگ به عنوان هدیه گرفتم که امروز بهت بدن ولی گفتن امروز بهش نمیدیم چون اولین روزه و . . . . .. و قرار شد دو سه روز دیگه بدن بهت.

[ دوشنبه 14 دی 1394 ] [ 16:05 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]

7 دی عروسی مریم دختر عمم بود.من و مامانم و گل پسر 2 دی با قطار رفتیم شمال.قطارش عالی بود و خوش گذشت.گل پسر مامانم حسابی کیف کرد.

 

[ دوشنبه 14 دی 1394 ] [ 15:27 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]

یلدای پسر نازم و دوستای گلم مباااااااااااااااااااااااااااااااااارک.بوووووووووس

[ دوشنبه 14 دی 1394 ] [ 14:25 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]

8 آذر تولدم بود.خونمون بودیم و بابا و مامانم شام اومدن خونمون.گلک مامان همش میگفتی تولده خودمه.قربونت بشم من.

این ژله ی آکواریوم رو هم خودت درست کردی.

داری لواشک می خوری.

اینم هدیه ی تولد شوشو به من

مادر شوهر یا بقول خودت عزیز شمالی اومده بود خونمون و بابام اینا بردنمون قم .

ما اصلا سوسیس و کالباس نمی خوریم و لی تو مثل مامانم عاشقه کالباسی.یه شب که رفته بودیم بیرون گفتی بابا من کالباس پیچ پیچی می خوام.به سوسیس میگفتی کالباس پیچ پیچی.واست خریدیم و تا رسیدیم خونه سریع سوسیس هارو در آوردی و این حرکت رو انجام دادی.خخخخخخخخخخخخخ.میگفتی من عاشقههههههه کالباس پیچ پیچی ام.

مثل من خیییییییییییییییییلی کاهو دوست داری.فدای کاهو خوردنت.

پسر خوشگل مامان در حال نقاشی کشیدن.

[ دوشنبه 14 دی 1394 ] [ 14:14 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]

سلام عشق مامان

گلکم یک روز تو تلگرام داشتم با پسر عموم چت میکردم  و عکس پروفایل احمد جناب خان بود.یهو دیدی گفتی ماماااااااااااااااان جناب خان پیام داده.من دیدیم ذوق می کنی الکی بهت گفتم جناب خان پیام داده و گفته چون آرمین پسر خوبیه من امروز میام خونه پیش آرمین.خلاصه تا عصر همش می گفتی مامان پس جناب خان کی میاد؟کجاس؟و . . . . . .

بابا هم رفت واست جناب خانو خرید و اینجوری شد که جناب خان مهمون خونه ی ما شد.تا دو سه شب پیشش خوابیدی و باهاش بازی کردی و شعرش رو خوندی.

دیگه گذاشتیش کنار.

این روزها کارت شده آب انار خوردن.روزی 5.6 تا انار می خوری.البته آب انار.

از سالاد ماکارانی اصلا خوشت نمیاد.خود منم بر خلاف همه زیاد الویه و سالاد ماکارانی دوست ندارم.عادت های غذاییت همه به خودم رفته.فقط پلو و ته چین و سیب زمینی دوست داری.مثل خودم برنجی هستی.خخخخخخ

سلفی عزیز دل مامان

جدیدا میریم بیرون دیگه نمی گی اسباب بازی می خوام.مامان گلم باهات کلی حرف زده و قول دادی بجای اسباب بازی خریدن خوراکی های خوشمزه بخری.الانم معمولا یا شکلات میخری یا کیک و نون خامه ای.

روزی صد بار خونه رو تمیز میکنم بازم اسباب بازی هاتو میاری میریزی تو خونه .اگه یکی سرزده بیاد خونمون آبرومون میره.خخخخخخخخخخخخ

[ دوشنبه 14 دی 1394 ] [ 13:35 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]
[ يکشنبه 13 دی 1394 ] [ 19:20 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]

سلام به پسر گلم و دوستای خوبم.ما اومدییییییییییییییییییییییییمآرام

پسر نازم دوست دارم هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا

آرمین و هدیه هایی که بابایی واسش خریده

فنچ کوچولوی من در حال نقاشی کشیدن.عزیزم بیشتر دایناسور میکشی.کلی اصرار کردم تا راضی شدی خونه بکشی.

عید قربان

 

[ يکشنبه 13 دی 1394 ] [ 18:43 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

                   niniweblog.com

سلام عزیز دلم

بخاطر شکستگی سرت مجبور شدیم کچلت کنیم و با ماشین موهات رو صفر کوتاه کنیم.قشنگ نشسته بودی و تکون نمی خوردی یهو خودت رو تو آینه دیدی و گفتی این که کچله کهههه.خیلی خییییییییییییییییلی ناراحت شدی.کلی تو روحیه ات تاثیر گذاشت.بعد گفتی دوست نداشتم کچل شم این کچله.گفتی مثل آقاجونم شدم.خخخخخخخخخخخخ.قربون پسر نازم بشم من که اینقده به ظاهرش اهمیت میده.فکر کنم از اون پسر هایی بشی که خیلی به قیافه و ظاهرشون اهمیت میدن.

خلاصه همش میرفتی جلو آینه و خودت رو میدیدی و دستت رو میکشیدی روی سرت و می گفتی چرا موهام در نمیاد؟؟؟؟ چرا مو ندارم و . . . . .

عزیز دلم مجبور بودیم.ببخش مارو.پویای خوشگل خاله هم موهاش رو مثل تو کوتاه کرد و دوتاتون مثل هم شدین و تو دیگه نگران کچل بودنت نبودی.

پویا جونم بهت می گفت اشکال نداره آرمین هر وقت یه بچه ای اذیتت کرد با موهات که مثل خاره بزن به صورتشون تا دردشون بگیره.خخخخخخخخخخخ

ولی در کل من راضی ام و پشیمون نیستم که موهات رو کوتاه کردیم چون هم خییییییییلی گوگولی شدی با صورتت گرد و ابروهای کمونی خوشگل و هم اینکه هوا خیلی گرم بود و هم میگن موها تقویت میشه و موی جدید درمیاری ولی فکر نکنم.خخخخ خالی بندیه.والا ما هر وقت میریم بیرون یا پارک بیشتر دختر بچه هارو میبینیم که کچل کردن تو هم که پسری اشکالی نداره عزیزم.

خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم

فعلا عکسی ازت نمیزارم تا ناراحت نشی.

 

[ شنبه 7 شهريور 1394 ] [ 9:30 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]

سلام به پسر خوشگلم و دوستای گلم

پسر عزیزم ببخشید که دیر به دیر وبلاگت رو آپ میکنم.شرمنده عزیزم.

عشق مامان خییییییییلی ماه و گلی .پسر خیلی خوب و فوق العاده باهوشی هستی.ماشالله خیلی زرنگی.دوست دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم هوااااااااااااااااااااااااارتا

پسر ناز من بعد از آرایشگاه (عاشق آرایشگاه رفتنی )

گل پسرم اصلا از اون بچه هایی نیستی که شهر بازی میرن گریه می کنن و دوست دارن سوار تموم وسایل های بازی بشن.ولی مگه دل خودته.من و بابایی همرو میزاریم سوارشی و لذت ببری.تازه منم بازی میکنم.خخخخخخخخخخخ

آرمین جونم تموم لباس بیرونی های تو و من صورتی شدن توی ماشین لباس شویی یه لباس رنگ داد و همه صورتی شدن.لبا س هایی که واسه عیدت خریده بودم همه صووووووووورتی.چقدرم گرون خریده بودم.همه کیف شدن.

امسال خیلی سال بدی بود واسه ی ما.هر ماه یه اتفاق خیلی بد می افته واسمون.حالا توی پست های بعدی واست خصوصی می نویسم.

موش موشیه من کارت شده یه پیچ گوشتی بگیری و تموم پیچ هارو باز کنی و ببندی.

توت فرنگی اصلا دوست نداری و نمی خوری.ولی عاشق توت فرنگی های حیاط آقاجون اینایی و همش می چیدی و می خوردی.فقط هم همون توت فرنگی هارو می خوری و از بازار که میخریم نمی خوری.فک کنم چون خودت می چیندی و می خوردی دوست داشتی.

 

اینجا داریم از شمال برمی گردیم.شمال رو خیلی دوست داری مثل من.منم عاشق شمالم.اینجا هم شهر دلند و داریم از کشاورزها خرید می کنیم.خیییییییییییییییییییلی باصفا بود و کلی عشق کردیم و خرید کردیم.اصلا انگار میوه جات شمال یه چیز دیگس.مخصوصا خیار

تو راه برگشت به تهران یه سری هم به دریای فرح آباد ساری زدیم.خیییییییییییییییلی دوست داشتی و ذوق کردی.کلی هم شنا کردی.

داشتی شنا می کردی که یهو یه موج اومد و شن های زیر پات خالی شد و زمین خوردی و نزدیک بود خفه شی روی صورتت وتوی دهنت پر شن شد.فدات بشم من

پسر نازم میبینی چه ذوقی می کنی.ایشالله همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه.

اینم پویای خوشگل خاله و شتر خان.

برای اولین بار از یه حیوونی ترسیدی و سمتش نرفتی.البته اونجوری که آقا شتره دهنش رو باز می کرد منم ترسیده بودم.کم مونده بود مارو قورت بده

جیییییییییییییییییییییییگره من این عکست خاصه.خخخخخخخخخخخخخ.ببخشید که گذاشتم.آخه خیلی دوسش دارم.دوستای گلم فهمیدین آرمین خان من داره چیکار می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می بینی گلم تموم کارات رو خودت انجام میدی .با اینکه پویا جون دو سال ازت بزرگتره با مامانش رفته تا کارش رو انجام بده ولی تو خودت بلدی.عاشقتم پسر خوبم.

توی حموم هم خودت شامپو و لیف میزنی و رو سرت آب میریزی.ماشالله.

من و خودت تنها که باشیم همه چیز می خوری.ولی بابا که باشه کلی اذیش میکنی.خخخخخخخخخخ.باید بابایی جدا بهت غذا بده و همینطور که تو عکس پیداس قشنگ نظارت می کنی چی تو قاشقه بعد دهنت رو باز می کنی و می خوری.

آهااااااااااااااا اینجا یه چیزی تو قاشق پیدا کردی که دوست نداری بخوریش.

فرشته کوچولوی من یهو توی حموم زمین خوردی و صندلی حموم پات رو برید.خیلی عمیق برید.خیلی پات می سوخت ولی هیچی نمی گفتی و بغض کرده بودی و یه گوشه نشسته بودی.

اینجا هم داری با عزیز جون حرف میزنی و الکی میگی مامانم منو دعوا کرده که عزیز قربون صدقت بره.خلاصه مامان و بابام رو خیییییییییییییییلی شدید دوست داری.

 

 

[ سه شنبه 20 مرداد 1394 ] [ 18:41 ] [ مامان آرمین ] [موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فرشته کوچولوی من تو یک روز خوب بهاری بدنیا اومدی و به همه ی انتظارها و سختی ها و دلتنگی ها پایان دادی و با اومدنت نام بهشتی مادر را به من هدیه دادی و زندگیمون رو پر از برکت و شادی کردی.دوستت دارم.
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 22
بازدید هفته گذشته : 107
کل بازدید : 65477